امان از بی سوادی ِ بی سوادان!

بدترین بی سواد، بی سواد سیاسی است.
وی کور و کر است، درک سیاسی ندارد و نمی‌داند که هزینه‌های زندگی از قبیل قیمت نان، مسکن، دارو و درمان همگی وابسته به تصمیمات سیاسی هستند.
او حتی به جهالت سیاسی خود افتخار کرده، سینه جلو می‌اندازد و میگوید که…: «از سیاست بیزار است».
چنین آدم سبک‌مغزی نمی‌فهمد که بی‌توجهی به سیاست است که زنــان فــاحــشه و کــودکان خــیابانــی می‌سازد، قتــل و غــارت را زیاد می‌کند و از همه بدتر بر فساد صاحبان قدرت می‌افزاید…

برتولت برشت

آن ها

 

آن مرد چاق به جنوب رفت

زن کناری اش به شمال

آن مرد عینکی

در عکس بعدی به یک گروه تئاتر پیوست

و مردی که پشت سرش ایستاده

راهی توکیو شد

بچه هایی را که در عکس های بعدی می بینی بزرگ شدند

و از سرنوشت آن زن زیبا و جوان

که مقابل دوربین ژست گرفته

هیچ کس خبر ندارد

دیگر به آن ها فکر نکن!

آن ها رفته اند

هیچکس پشت عکس ها نیست.

قایقی خواهم ساخت!


پشت دریاها شهری ست
که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می‌نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد

پشت دریا شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریاها شهری ست
قایقی باید ساخت...

- پانزدهم مهرماه، زادروز سهراب سپهری

وقتی که زندگی من

هیچ چیز نبود

هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم 

باید، باید، باید

دیوانه وار دوست بدارم

کسی را که مثل هیچکس نیست!

 

"فروغ فرخزاد"

نوحه اصیل

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد
آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست

نه بقا کرد ستمگر، نه بجا ماند ستم
ظالم از دست شد و خیمه مظلوم بپاست

صدای تو را دوست دارم


اول مهرماه 1319 - زادروز خسرو آواز ایران، استاد محمدرضا شجریان

صداي تو را دوست دارم‏
صداي تو از "آن" و از جاودان مي سرايد
صداي تو از لاله زاران که بر باد...‏
صداي تو از نوبهاران که در ياد مي آيد.‏
صداي تو را ، رنگ و بوي صداي تو را دوست دارم‏

 ‏ صداي تو‏ از آن سوي شور ‏
از پشت بيداد مي آيد ،

و جان دل من ،

دل و جانم از آن به فرياد مي ايد
صداي تو اندوه خيام را دارد
در آن دم که چون کهکشان ، ابري از ماهتاب و ستاره‏
نواي غزلهاي حافظ بر آن،‏
شاد خواران و اندهگزاران ، ببارد ، بشارد ‏‏صداي تو‏
اندوه شاد صداي تو را دوست دارم‏
مخالف سراي همايون و بيداد!‏
صداي تو در پرده ي دلکش شور زيباست و بر موجزاران دشتي ، ‏
و بر اوجساران ماهور‏ و در هر چه گوشه ست از هر چه پرده ست
حرير صدايت به تحرير ، ‏چو بر صيقل برکه ها بازي نور زيباست
‏ صداي تو همبفتي از مخمل آب و از طعم آتش‏
صداي تو ، چون روح آيينه ي بي خش و بي غش‏
جهان در صداي تو آبي ست‏
و زير و بم هر چه از اصفهان در صداي تو آبي ست‏
و هر سنت از دير گاهان و هر بدعت از ناگهان ‏
در صداي تو آبي ست‏
و نو مي شود کهنه ، وقتي که از پنجره ي حنجره تو‏ گذر مي کند‏
و تالار پژواک را در دل و جان تو به صد چلچراغ از برافروختن
چو تالار آيينه ، از چار سو شعله ور مي کند‏
به هر گاهي از خوش ترين هاي بيگاه‏ ‏صدايت چو قاليچه اي نور ‏مي آيد
و زين آسمان ترشروي مرا مي ربايد ، مرا مي برد دور‏
سوي مخملستان ژرف پگاه آسمان نشابور‏
‏ صداي تو بيداد اندوه در شور شادي
صداي تو فرياد زنجير و گلبانگ آزادي من‏ صداي تو آبادي من‏
صداي تو هيهاي ويراني من‏ صداي تو معناي ايراني من‏ صداي تو...‏
‏ اي دوست!‏ اي من!‏ کجايي؟
که از ناکجاها مي آيي و از آن مرا مي ربايي
و من هيچ ، من هيچ تر ‏من نه من
من منم ، تا مي آيي؟!‏ و سيم نسيم است
اينک که بندد ميان تو تا من پل ، اي دوست!‏
و موسيقي غربت من نثار صدايت ‏
که در انفجارش ، من از اشک خونين
به روي صدايت فشانم گل
اي دوست....!‏   (اسماعیل خویی)